دوقلوهای آبی
مطالب طنز , عاشقانه , عکس , شعر و هر چی که بخوای
 

روزی روزگاری نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:
«شما برای چی می نویسید استاد؟»

برنارد شاو جواب داد:
«برای یک لقمه نان.»

  پسره بهش برخورد. پس توپید که:
«متاسفم. برخلاف شما ما برای فرهنگ می نویسیم.»

و برنارد شاو گفت:
«عیبی ندارد پسرم. هر کدام از ما برای چیزی می نویسیم که نداریم.»



ارسال شده در: جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸ :: ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ :: توسط : مهناز

پیرمرد یک همبرگر، یک چیپس و یک نوشابه سفارش داد...

همبرگر را به آرامی از توی پلاستیک در آورد و بادقت خیلی زیاد به دوقسمت تقسیم کرد. یک نیمه اش را برای خودش برداشت و نیمه دیگر را جلوی زنش گذاشت...

بعد از آن پیرمرد با دقت خیلی زیاد چیپس ها رو دونه دونه شمرد و آن ها را به دوقسمت تقسیم کرد و نصفه از آنها را جلوی زنش گذاشت و نصفه دیگر را جلوی خودش...

پیرمرد یک جرعه از نوشابه ای که سفارش داده بود را خورد...

پیرزن هم همین کار رو کرد و فقط یک جرعه از نوشابه را خورد و بعدش آن را دقیقا وسط میز قرار داد...

پیرمرد چند گاز کوچک به نصفه همبرگر خودش زد ...

بقیه در ادامه مطلب ...



... ادامه مطلب

ارسال شده در: پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ :: ٤:٥٧ ‎ب.ظ :: توسط : مهناز

گاو ما ما می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود . حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید . او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند . او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند .

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند ...

بقیه در ادامه مطلب ...



... ادامه مطلب

ارسال شده در: شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ :: ٧:٤٢ ‎ب.ظ :: توسط : مهناز

 هیچ وقت شب عید رو دوست نداشت . مخصوصاْ شلوغی هاش رو . شب عید بود و مشتری ای او را به یاد خاطره تلخ چند سال پیشش انداخت ، سالی که یک مشتری پدر و مادرش را در تُنگی بزرگ خرید و او تنها ماند ...



ارسال شده در: چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ :: ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ :: توسط : مهناز

وقتی بچه بودم گاهی یک پیر مرد که توی راه مدرسه می ایستاد و آدامس می فروخت را می دیدم و فکر می کردم که خدایا ای کاش پول توجیبی من اون قدر بود که تمام آدامس ها را می خریدم و می خوردم!

یه کم که بزرگتر شدم باز هم می خواستم اون آدامس ها را بخرم نه برای اینکه بخورم برای اینکه پیر مرد توی سرما نماند و برود پیش زن و بچه هایش.

امروز هم که از کنار یک پیرمرد دست فروش رد می شدم دیدم آدامس دارد ولی حتی یکی هم نخریدم! نمی دانم چرا !!!؟

امروز هم پولش را داشتم و هم باید فهم و درکم از آن دوران بیبشتر می شد ولی من رد شدم بدون هیچ احساسی در تمام مسیر مترو به این فکر می کردم که خدایا چه بر سر من آمده؟ آیا اصلا" بلا بر سر من آمده؟ یا این هویت واقعی من است؟ احساس می کنم آن قدر در فضای خسته و آهنی دنیای قرن 21 لای چرخ دنده ها زیر فشار روغن و با بوی براده ها بوده ام که نمی توانم بدنم را از کثافت آهن پاک کنم!!

برای این کارم علت نداشتم هنوز هم ندارم و نمی توانم بفهمم چه اتفاقی در حال افتادن است شاید تقصیر آدامس ها است که دیگر احساس ندارند! به نظر خودم اگر خدا من را به خاطر همین کار به جهنم بفرستد حق دارد!



ارسال شده در: جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧ :: ٩:٠٠ ‎ب.ظ :: توسط : مهناز

سلام ما یعنی مهناز و مرجان دوقلو هستیم این وبلاگو واسه سرگرمی شما درست کردیم امیدواریم خوشتون بیاد . نظر یادتون نره ها ...

RSS Feed